تبليغاتX
عاشقانه ها


عاشقانه ها

دوستی،محبت،عشق

یلدا مبارک

تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .

 

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . .
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:17 توسط مهدی| |

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:30 توسط مهدی| |


چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
حرفها را گاه نمی توان گفت
من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی میکنم
وعطر نفسهای تورا در بند بند وجودم می بلعم
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:18 توسط مهدی| |

وای ، باران‎
باران ؛‎
شیشه ی پنجره را باران شست‎
از دل من اما‎
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟‎
آسمان سربی رنگ‎
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ‎
می پرد مرغ نگاهم تا دور‎
وای ، باران‎
باران ؛‎
پر مرغان نگاهم را شست‎
و ندایی که به من می گوید‎ :
‎ ”‎گر چه شب تاریک است‎
دل قوی دار ، سحر نزدیک است‎ “‎
باز کن پنجره را‎
تو اگر بازکنی پنجره را‎
من نشان خواهم داد‎
به تو زیبایی را
می توان‎
از میان فاصله ها را برداشت‎ ‎
دل من با دل تو‎
هر دو بیزار از این فاصله هاست‎ “
قصه ی شیرینی ست‎
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
رفته ای اینک ، اما ایا‎
باز برمی گردی ؟‎
چه تمنای محالی دارم‎
خنده ام می گیرد
گاه می اندیشم‎
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری‎
تو توانایی بخشش داری‎
دستهای تو توانایی آن را دارد‎
که مرا‎
زندگانی بخشد‎
چشمهای تو به من می بخشد‎
شور عشق و مستی‎
و تو چون مصرع شعری زیبا‎
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
کاهش جان من این شعر من است‎
آرزو می کردم‎
که تو خواننده ی شعرم باشی‎
راستی شعر مرا می خوانی ؟
کاشکی شعر مرا می خواندی

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط مهدی| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:51 توسط مهدی| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:8 توسط مهدی| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:0 توسط مهدی| |


ترا به جاي همه ي کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيستم دوست مي دارم
براي خاطر عکس نان گرم و برفي که آب مي شود
و براي نخستين گل ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:57 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin